|
او جون سلام! چشماشو بست دید پدر و مادرش مردن. گریه کرد .اینقدر گریه کرد که به نفس نفس افتاد.اینقدر گریه کرد که به هق هق افتاد بعد چشمانش رو باز کرد و خندید چون این فقط ۱ رویا بود. دوباره چشمانش رو بست این بار تصور کرد که خودش مرده لبخند تلخی میزد .شادی تلخی رو احساس کرد وقتی چشماشو باز کرد این بار گریه کرد چون این ۱ رویا بود . توی اون گریه های زمزمه های با تو او جون خوبم میکرد اما من هم شنیدم البته نمیخواستم بشنوم اما.... بعد شنیدم که میگفت چرا واقعی نبود؟ پس کی وقتشه؟ ناشناسی که صدات رو ناخواسته شنیدم منو ببخش. + نوشته شده در سه شنبه 1387/04/11 20:39 توسط raspotin(راسپوتین) |
|