تبليغاتX
سلام او جون - رویا

سلام او جون

او جون سلام!

چشماشو بست دید پدر و مادرش مردن. گریه کرد .اینقدر گریه کرد که به نفس نفس افتاد.اینقدر گریه کرد که به هق هق افتاد  بعد چشمانش رو باز کرد و خندید چون این فقط ۱ رویا بود. دوباره چشمانش رو بست این بار تصور کرد که خودش مرده لبخند تلخی میزد .شادی تلخی رو احساس کرد وقتی چشماشو باز کرد این بار گریه کرد چون این ۱ رویا بود . توی اون گریه های زمزمه های با تو او جون خوبم میکرد اما من هم شنیدم البته نمیخواستم بشنوم اما.... بعد شنیدم که میگفت چرا واقعی نبود؟ پس کی وقتشه؟

ناشناسی که صدات رو ناخواسته شنیدم منو ببخش.

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/04/11 20:39 توسط raspotin(راسپوتین) |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونيک



نوشته هاي پيشين

مرداد 1387

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386



پيوندها

پروانه عاشق
نوشته های یک دختر به سیم آخر زده
رمز عبور :زندگی(اینجا مال زویا جونه)
شیطونک(خط خطی)
مترسک فیلسوف
یار خوش
ابله فهمیده
هیس
همکنون
گیتا جون
رها(نعش ستاره)
سکوت
کودکانه های پوتینی
پله پله تا خدا
شهید آوینی
عشق14
دوفنجان مکث
داستان ها کوتاه مرادی
انجمن تخصصی رباتیک
تریبون
دویار
میم مثل مهربونی
دنیای برنامه
عکس های حسن نجفی
ما محکومیم یه دل شکستن نه دل سپردن


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS


بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران