تبليغاتX
سلام او جون

سلام او جون

او جون زيباي من سلام!

او جون ديروز تولدم بود. خب بود . خدا رو شكر امروز هم تولد سميه بود.

او جون افرادي خواستند در كنارشون باشم اما دست دست هاي من رو ميدوني واسه چيه ... واسه آشنايه

او جون بهم بگو كارم اشتباه نيست  

او جون شايد زياد رويايي باشه اما چون تو بخواهي حقيقت ميشه.


او جون زيباي من دوستت دارمممممممممم

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/08/18 22:0 توسط raspotin(راسپوتین) |


او جون سلام!

او جون نميدونم قلبم تنگ شده يا مريض شدنم تاب و توان رو ازم گرفته. دلم ميخواست برام 1 قلب دوباره ميدوختي اما افسوس نميدوزي. او جون او جون او جون ببخش كه نامه هاي آرزومو پاره پاره كردم . تو ميدوني تو جنگ با يس دارم كم كم تسليم ميشم . شايد نبايد ديگه برات نامه بدم ، شايد تو هم خسته شدي. شايد سهمم از دنيا همينه ، دارم به تقدير اعتقاد پيدا ميكنم ، دارم فكر ميكنم تو واسه يكي خب ميخواي واسه يكي .... ، هنوز دلم نمياد بگم تو براي كسي بد ميخواي.

شايد هم چون مريض شدم دارم بهانه ميگيرم ، ميدونم خيلي چيزا رو نميدونم .


+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/23 15:37 توسط raspotin(راسپوتین) |


او جون سلام!


سلام عشق زيباي من ، سلام م م م...

عجيبه كه وقتي مي بيني شاكي ام حرفاتو از دهان خودم به 1 آدم ديگه كه شايد مثل من شاكيه ميزني تا

شايد بشنوم.

عجيب اما شيرينه ، او جون مثل كسي شدم كه چوب فرشته مهربون توي دستاشه اما يادش نمياد كه بايد

بگه عجي مجي يا ترجي. اما نگران نباش بازم مثل هميشه ميبينم كه دوستم داري. و سعي ميكنم خودمو

جمع و جور كنم و با صداي بلند داد بزنم:

آهاييييييييييييييييييييي جماعت بدونيد  من كلمه ي جادويي خودمو دارم.






او جون بوسم كن ... قربونت برم دلم برات تنگ شده بود .


+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/02 12:50 توسط raspotin(راسپوتین) |


او جون سلام!

او جون نميدونم چرا دلم ميخواد جواب سخن دوستانم رو بدم كه توش سوال ديدم.
نویسنده: یه روزی. یه جایی. یه کسی
سه شنبه 24 شهریور1388 ساعت: 8:49
او جون من .... من تو را دوست دارم .... همانقدر که تو مرا دوست داری

عزيزكم چه خوب اما چطور ميتوني اينطور با اطمينان بگي؟

ویسنده: ح ا م د

جمعه 20 شهریور1388 ساعت: 11:9
همیشه چیزایی قشنگن که با چشمای معمولی نمیشه دیدشون. ......از توضیحت ممنون. البته داشتن فلسفه در نوشته ها همیشه مخاطب و گیج میکنه و به نگاه های بیشمار این فرصت و میده که چند بار مطالب و بخونن. ولی
نکنه نوشته هات فقط تجربه های زندگی خودت باشه.....باید به جای همه ادما زندگی کنی. دغدغه تو ....توئی که مینویسی نباید خودت باشی. باید مردم باشن.هنرمند واسه خودش زندگی نمیکنه.البته شما استادین و گفتن این مباحث جنبه درد و دل و داره.
سعي ميكنم حامد جان خودم جايگزين هم كنم. اما مگر هر آدمي 1 سرزمين نيست و هر سرزمين هزاران آدم؟! مگر هر آدم 1 قصه پر ماجرا نيست؟





از همه دوستاني كه ميان و ميخوانند و نظر ميدن ممنونم و دوستشون دارم خيلي خيلي خيلي زياد.

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/06/24 22:20 توسط raspotin(راسپوتین) |


او جون سلام!

او جون میخوام دزدی ادبی کنم. تیکه های از ۱ داستان که هیچ وقت نخوندم اما ... اما اینبار جمله های آشنایی که لمسشون کردم برام درخشان شدن . میخوام اینبار اینا رو بزارم.

آن قدر عذاب نمی کشد که ببیند عزیزش در مقابل چشمانش قطره قطره آب می شود و رو به فنا می رود و هیچ کاری از دست آدم برنمی آید، غیر از نگاه کردن به آن ویرانی

اشک هایم را پنهان می کردم. حتی سعی می کردم تمام رنج و ترسی را که در وجودم هست از نگاهم پاک کنم، در چنین مواقعی بود که از حرف ها و رفتار تصنعی ام کلافه می شدم

بعضی وقت ها از فشار غم و فرو خوردن بغض های سنگینی که گلویم را می سوزاند، به شدت احساس خفگی می کردم، خفگی ای که فکر می کردم نه با اشک که با فریاد هم از بین نمی رود، و بالاخره زمانی رسید که دیگر نتوانستم تحمل کنم.

بعضی وقت ها از فشار غم و فرو خوردن بغض های سنگینی که گلویم را می سوزاند، به شدت احساس

از صدایم خودم هم ترسیدم. مثل صدای آدم هایی که لرز دارند، جویده جویده و مرتعش، انگار از ته چاه می آمد

. و من می خواستم بگویم تا شاید کمی از این اندوه کم شود

لرزیدم و اشک ریختم و گفتم، اختیار زبانم دست خودم نبود، می خواستم ساکت شوم. اصلا دلم می خواست خفه شوم، اما نمی توانستم.

انگار دلم می خواست با گفتن این حرف ها سبک شوم یا دلداری شوم

دلم می خواست بگوند که اشتباه می کنم، که همۀ این چیزها می گذرد،

و به تلخی دردناک حقیقتی که در آن ها بود، و به راهی که غیر از ادامه اش چاره ای نداشتم، فکر کردم

با چشم هایی خیس از اشک به آسمان دلگیر عصر جمعه خیره شدم، .وبا تمام وجودم از خدا یاری طلبیدم

بایست از عهده اش برمی آمدم. ملتمسانه به آسمان خیره شده بودم و خدا را صدا می زدم تا کمکم کند که بتوانم .... و آن وقت با درهم شکستگی به تلاش ادامه دادم و بايد راهي ميساختم... آيا راه را خواهم ساخت؟

عاشقتم عزیزممممممممممممممممممممممممممممممممممم. تو ای که در روز ۱۰۰۰ بار  بهم میگی دوستم داری.

                                   

12291174.jpg

eyes.jpg

8888.bmp

30332-b.jpg

                                  

 

     

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/06/23 23:1 توسط raspotin(راسپوتین) |


او جون سلام!

او جون زيبا ي من نميدونم چرا به دلت نيست كه حرفام رو امروز اينجا بزارم . اگه بود اين همه پاك نميشد. ۲بار .

او جون فقط دلم ميخواد منو بغل كني و ببوسي و من تا صبح تو بغلت گريه كنم و تو با موهام بازي كني و من فقط به آينده فكر كنم . آخرشم  منو بغل بگيري و با هم به سمت آينده بريم . ميدونم با تو ميرسم . ميدونم هرچي پيش بياد هر كسي بياد و بشكنه يا بريزه يا بسوزونه يا بخواد منو اسير غم كنه اگه تو با من باشي خودش ميره كنار . ميدونم وقتي ميخندم قند تو دلت آب ميشه. و اشكام ... . 

يادت باشه او جون تو تنها كسي هستي كه من دارم  توي اين همه تنهايي و واقعه تنهام نزار . نزار بپوكم و آخر سر خاكستر من رو باد برات بياره.

راستي كاش ۱ هديه زيبا به سنگ صبور بدي آخه بار ها ديدم يواشكي فرستاديش تا تنهايي از پا درم نياره .

او جون ميدونم كه دوستم داري از خودم بيشتر . من هم دوستت دارم از همه بيشتر....

چقدر دلم  وقتايي كه توي  آغوش پر مهرت خوابم ميبرد  تنگ شده .

 

aks-asheghaneh-18-199x300.jpg

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/06/15 21:33 توسط raspotin(راسپوتین) |


او جون سلام!

او جون از پیش خانواده ام برم . میخوام از پیش تمام کسانی که من رو میشناسن برم. برم و توی ۱ نقطه از زمین به تنهایی زندگی کنم تا روزی که دوباره برگردم به همونجایی که ازش آمدم.

او جون فقط با هام بیا ... بدم تو هیچ جا نمیتونم برم . طاقت ندارم. کمکم کن تا چمدونم رو ببندم و راهی سفر شم.

+ نوشته شده در جمعه 1388/06/13 16:43 توسط raspotin(راسپوتین) |


او جون سلام!

او جون نمدونم چی شد که افتادم ِ باور کنم نمیخواستم بشکنه . اصلاْ نمیدونم کجاش شکسته . چی؟ نه کارش از ۱ ترک گذشته شکسته . دارم میبینم امید چطوری داره از میون شکستیگش فرار میکنه. دلم میخواد  ببرمش ۱ گوشه از دنیا که هیچ کسی نباشه اون وقت بشینم و با گرمای مهربونیت آروم آروم درمونش کنم . کاش میشد. دلم میخواد برم ۱ گوشه از دنیا که هیچ کسی نباشه الکی ازم بپرس چرا بلند بلند گریه میکنم یا بلند بلند میخندم .  جایی که کلمه انتخاب رنگش عوض شده باشه. شاید لاجوردی باشه... . دلم میخواد ۱ جایی برم که لازم نباشه کسی دوستم داشته باشه و کسی رو دوست داشته باشم . جایی که خیلی زود تموم بشه و من بیام پیشت. دلم میخواد برم جایی که لازم نباشه سبزی چمن هاش و پاهای برهنه ام رو برای کسی ترجمه کنم. جای که دیگه لازم نباشه خودم با تو یا بی تو تعریف کنم. جایی که وقتی نگاه میکنم آدمی نباشه که بخواد خوشو با همه عشق و نفرتش از بقیه مخفی کنه.

اینا رو بیخیال ببینم تو چسبی نداری که باهاش این شکستگی رو رفوع کنم؟

+ نوشته شده در جمعه 1388/06/06 18:44 توسط raspotin(راسپوتین) |


او جون سلام!

او جون امروز شنيدم كه ظرف وجودم كوچيكه . نميدونم شايد نياز به استراحت دارم . شايد بعد از استراحت هرگز دوباره شروع نكنم . چه تلاطمي !!! چقدر ناراحت بودم  !!! چقدر بي حركت !!! شايد او جون زيباي من دوست داره جوجه عقابش مثل ۱ جوجه مرغ زندگي كنه؟! شايد هم نه ...

آهاي آقاي زماننننننننننننننننننننننننننننن

صداي منو ميشنوي ؟ بايد سرعتت رو زياد كني دارم خسته ميشم.

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/05/26 19:39 توسط raspotin(راسپوتین) |


او جون سلام!

با ۱ احتمال قلبم پر از ترس شد . ترس از اینکه کسی فکر کنه من کسی هستم غیر از من یا حتی اینکه اتفاقات زندگی و  کار من رو به چیز دیگه ای تعبیر کنه. حالا دلم از گریه پر شد . گریه ام شاید از ترس نباشه اما میتونه از این باشه که هر چی جهل من از تو بیشتر بشه او جون  دروغی قوی تر میشه و کم کم مثل سرطان توی همه ی وجودم می پیچه. اما من میدونم او جون  مهربون من  اینقدر منو دوست داره که نمیزاره هیچ کدوم از این احتمالا من رو اذیت کنه....

آب کم جو تشنگی آور بدست                                                 

                                           تا بجوشد آبت ار بالا و پس

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/05/18 23:11 توسط raspotin(راسپوتین) |


او جون سلام!

چقدر ما از ترس/شجاعت میترسیم ...

چقدر ما از تغییر/پیشرفت میترسیم ...

چقدر ما از حرف/سکوت میترسیم ...

چقدر ما از شادی/غم میترسیم ...

چقدر ما از حقیقت/خود میترسیم ...

چقدر ما از مرگ/ زندگی میترسیم ...

چقدر ما از بدبختی /خوشبختی میترسیم ...

چقدر ما از تنهایی / با هم بودن میترسیم ...

چقدر ما از خدا میترسیم ...

اه........... خسته شدم . چقدر من ترسوام .من ترسناکم یا این کلمه ها که با کم و زیاد شدنشون میتونم سرزمین وجودم رو آباد یا خراب کنم؟ سرزمین وجودم ترسناکه یا کسانی که دوستم دارند یا حتی کسانی که با دیدن من حالشون بهم میخوره؟ واقعاْ این منم ؟ نه معلومه که نیستم . من " راسپیوتین " بزرگ با لمس گرمای عشق معشوقی مثل تو " او جون " میخواهد بزرگترین تصمیم زندگی ام را بگیرم. می خواهم اتوبانی سرسبز به نام " راسپوتین " بسازم و موهایم را در باد حاصل ازسرعت بیتل کوروک نقره ای  رنگم به رقصونم . دیگه نمیخوام با یه راننده نا شناس و یه پیکان جوانان آبالویی قراضه توی کورهراه  بی آب و علف عادت ها و ترسها  توی ترافیک انسانی آدمهایی گیر کنم که فکر میکنن با مشقت و  فلاکت و احساس ملال آور بدبختی آدم های خوبی هستند. میخواهم همه بدانند خدایی به ژرفای تو شادی من رو دوست داره . میخوام به همه نشون بدم تو من را برای معجزه کردن آفریدی . آفریدی تا الهه ی سرزمین خود باشم. میخوام همه بدونند خوشبختی نه آمپوره نه ژنتیک .

اولین پاورقی من :  او جون از هدیه ای دیروزت ممنونم.میدونم حسی رو داشتم میتونی درک کنی. احساس کردم من هم مثل اون پروانه کوچولو سبک شدم وقتی اون بین همه ی بچه های کلاس که داشتن صداش می کردن  پرزد و روی صورت من نشت بعد هم روی صندلی من نشست و تا وقتی که خواستند بگیرنش پر نزد. به خودم افتخار کردم.چه خنده ای پر شد توی هوای کلاس .

+ نوشته شده در شنبه 1388/05/10 15:59 توسط raspotin(راسپوتین) |


او جون سلام!

او جون ۱ نفر که نمی دونم کیه برام ۱ کامنت گذاشت . او جون وقتی خوندمش اندازه ۱ دنیا دلم برات تنگ شد. میدونم الان با همون لبخند زیبای همیشگی ات داری به من نگاه میکنی . خواستم بهت بگم عزیزترین - بهترین دوستم با همه وجودم  دوستت دارم . مرسی که همیشه با حضورت در کنارم روزی ۱۰۰۰ بار توی گوشم زمزمه میکنی که دوستم داری.

راستی مرسی که امدی با هام بازی کردی . خیلی بازی خوبی بود. میخوام تا آخر بازی برم . میایی دیگه! منتظرم نزاریا !!!!!!

+ نوشته شده در شنبه 1388/05/03 0:37 توسط raspotin(راسپوتین) |


او جون سلام!

او جون نمیدونم چرا اما هر سال وقنی تابستون میاد احساس میکنم دنیا کوچیک میشه . اندازه ۱ روستا . او جون میای خونمون تا امسال تابستون با هم بازی کنیم؟

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/04/09 14:32 توسط raspotin(راسپوتین) |


او جون سلام!

او جون تو میدونی من چرا اینطوری کردم؟ آخه یکی نیست بگه احمق جون حالا که فرصتشو بدشت آوردی چرا با حماقت خودت لگد به این شانس میزنی هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااان!!!!!!!!!!!۱

اینقدر الان حرسم از خودم در آمده که دلم میخواد جیغ بکشم.

او جون ۱ فرصت بده ماست مالی کنم.......

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/04 19:40 توسط raspotin(راسپوتین) |


او جون سلام!

تازه مفهوم اينو فهيمدم كه چرا اون روز بهم گفتي حرف نسنجيده نزن. وقتي كسي رو شكستي خورده هاش اول دست خودت رو مي بره. اون زمان كه تو هم ميشكني.

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/03/18 0:13 توسط raspotin(راسپوتین) |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونيک



نوشته هاي پيشين

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386



پيوندها

رمز عبور :زندگی(اینجا مال زویا جونه)
شیطونک(خط خطی)
مترسک فیلسوف
یار خوش
ابله فهمیده
هیس
همکنون
گیتا جون
رها(نعش ستاره)
سکوت
کودکانه های پوتینی
پله پله تا خدا
شهید آوینی
عشق14
دوفنجان مکث
داستان ها کوتاه مرادی
انجمن تخصصی رباتیک
تریبون
دویار
میم مثل مهربونی
دنیای برنامه
عکس های حسن نجفی
ما محکومیم یه دل شکستن نه دل سپردن
عروس دریایی
وروجک
من زن میخوام
ليلي و مجنون
چتلاگ يك معتاد
مديلن(سميرا جون)
قاصد روزان ابری داروک کی می رسد باران...
این روزا حال من خوبه ولی تو باورنکن


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS


بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران